زندگی با محمد و خاطرات زیبایش
 
انگار همین دیروز بود که محمد سر مسئله ای از من انتقاد کرد و مرا به باد انتقاد گرفت به شدت ازش ناراحت و رنجیده شدم

و فورا با عصبانیت اتاق را ترک کردم . یادم میاد وقتی برادرم زنده بود اصلا نمیدونستم چقدر وجودش برام ارزشمند و گرانبها است

برای من عادی شده بود . فورا تا از من انتقادی میکرد ناراحت میشدم به من برمیخورد می خوام برگردم به گذشته  و تمام اشتباهاتم

را جبران کنم می خوام که دیگه از شنیدن انتقادش ناراحت نشم . میخوام که دوباره بتونم ببینمش و صدای گرمشو بشنوم

گاهی مواقع می ایستاد و یک ساعت با من حرف میزد و من گوش میکردم . هیچ وقت فکر نمی کردم روزی از دست بدمش

وقتی که زنده بود نمیدونستم نبودنش چقدر دشوار و طاقت فرسا است مرگ برادرم دردناک ترین مرگ عزیزی بود که در

طول زندگی تجربه کرده بودم . دقیقه ها به سختی میگذره . دائما خودم را ملامت می کنم که چرا نتونستم خواهر بهتری براش باشم

زندگی چقدر کوتاه است وقتی سر مزارش میرم دلم نمیاد تنهاش بزارم وقتی می خواستن برادرم را توی خاک بزارند برام خیلی

دردناک بود اخه من به دیدن صورتش عادت کرده بودم . چطور میتونستم راضی بشم که اون صورت بی گناه و زیبا را

توی خاک بزارن . ظرف یک دقیقه جلوی جشمانم برادرم  را توی خاک گذاشتند . باورم نشد از شدت ناراحتی خودم را در

قبرش انداختم . با زبان بی زبانی گفتم نه رویش خاک نریزید  چون او را نمی شناسید . او با همه فرق داشت او به خاطر مادرش

ازدواج نکرد او یک عمر در بدترین محلات تهران زندگی کرد . او سختی کشید و روی صورتش خاک نریزید که این صورت برای من

مظهر عشق و محبت است . نگاههای گرم او چشمان عسلی زیبایش . شما این صورت را ندیده اید من با این صورت سالیان سال زندگی

کردم . وقتی سنگ لحد را روی جسمش گذاشتند دیگر دنیای من تیره شد

محمد عزیزم برای رفتن جوان بودی

طاقت نداشتم فرو رفتنت را در خاک تیره ببینم

تو همیشه به من دلداری می دادی

در وقت مشکلات یار و غمخوار من بودی

حالا ببینم که در خاک میروی ببینم که صورت زیبا و دستانش قشنگت در خاک فرو می رود

ببینم که در سن جوانی در اوج شور و نشاط با هزاران آرزو در خاک میروی

من چکنم با این درد فراق و جدائی

من چکنم باور کنم که دیگر تو رانمی بینم

دل من باید به چه خوش باشد وقتی از دیدنت و شنیدن صدایت محرومم

بالین مردم از بالش ولی بالین تو از خاک و گل است

من چگونه می توانم احساس شادی کنم وقتی از دیدارت محرومم

وقتی غذا می خورم به سختی لقمه های غذا از گلویم پائین می رود چرا که عزادارم

یک دنیا مهربانی بودی

خوشرو و مهربان با همه کس

یک دنیا تواضع و خوش خلقی

چگونه طاقت بیاورم ندیدن ترا

همیشه به یادت هستم

به یاد مهربانی هایت

به یاد انتقاداتت

به یاد خوبی هایت

به یاد نصیحت هایت

 

  نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 23:43  توسط لیلیاکاشفی(لیلا)  | 

محمد نازنینم همیشه به یادت هستم

به یاد نگاه مهربانانه ات به یاد لبخند زیبایت

به یاد انتقادات و نکته سنجیهایت

به یادت هستم همیشه

بالینت خاک و شد و در خاک تیره خوابیدی

تنهای تنها دور از خانواده

دور از محل کارت

دور از خانه ات

چشمانت را بستی و رفتی

دوستت دارم

هنوز لباسهایت را نگه داشته ام

هنوز کفشهایت را نگه داشته ام

دلم تو را می خواهد چه کنم

وقتی سر مزارت می آیم می بینم که سنگی میان من و تو فاصله انداخته

هنوز طنین صدایت در گوشم می پیچد

ما همه در فراقت بی قراریم

پنج سال گذشت اما یک روز بدون تو نگذشت

در این پنج سال همواره ارزو داشتم که زنگ را بزنی و بیایی

 چرا رفتی

گاهی مواقع تو را می بینم که اشک میریزی

چشمه ای از کنار چشمانت جاری است

اری این است مرگ این است دردی که درمان ندارد

این است جدائی این است بدبختی

برادر برادر مهربانم هیچ کس نمی تواند ذره ای جای تو را برای من بگیرد

تو بی همتا و بی نظیر بودی

تو با همه تفاوت داشتی

گرمی صدایت

مهربانی با مادر

تو مهربان بودی

با همه مهربان بودی

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 0:11  توسط لیلیاکاشفی(لیلا)  | 

پنج سال از درگذشت برادر و دوست نازنینم محمد رضا کاشفی کوهنورد بزرگ گذشت امروز 7 خرداد روزی است که

 

پنج سال پیش برادرم در سفر به لردگان جان خود را از دست داد . برادر من تمام هم و غمش کمک به کوهنوردان بود

و هرگز دنبال شهرت و اسم و رسم نبود . در طی این مدت پنج سال همواره از ندیدن و نشنیدن صدایش در عذاب

بوده ایم . برادرم انسانی متواضع مهربان بود . زمانی که دوربین فیلمبرداریش را خرید به  من گفت که برای این 

این دوربین را خریده که برای سفرهایش از کوه فیلم تهیه کند . او با عشق و علاقه پا به ورزش کوهنوردی گذاشت

اما متاسفانه در این راه جانش را از دست داد تمام دغدغه و غصه اش مادرمان بود دائما به مادرم فکر می کرد

و اینکه بتواند به مادرمان کمکی کند . او خوشرو و مهربان و متواضع بود و قلب پاکی داشت . اصلا اهل قهر کردن

و انتقام جوئی نبود و هرچقدر هم از کسی بدی می دید درصدد گرفتن انتقام بر نمی آمد و گذشت می کرد .

سالیان سال از عمر کوتاهش را در بدترین محله های تهران گذراند محله ای که همسایه هایش متاسفانه

رعایت حق همسایگی را نمی کردند .

من توقع داشتم برادرم بعد از اینهمه سال خدمت به ورزش کوهنوردی مطلبی در مورد علت فوتش در اینترنت بیاید

اما متاسفانه باشگاه  گویا علاقه ای ندارد که توضیحی درباره علت فوت برادرم بدهد .

من توقع داشتم برادرم در قطعه ی نام آوران به خاک سپرده شود زیرا برادرم ورزشکار بود اما مزار برادرم توسط شرکتش

خریده شد . و آنهم در بدترین قطعه یعنی قطعه ی 222 لازم نبود  مدیرعامل شرکت سازه پردازی برای

خودشیرینی قبر برای برادرم بخرد او به چه حقی به خود اجازه داده قبر برای برادرم بخرد .

فکر کرده با اینکارش به ما کمک می کند در حالیکه حق برادر من این بود که در قطعه ای دفن شود که ورزشکاران

دفن می شوند یعنی نام آوران . باشگاه دماوند می گوید برادر شما به هیمالیا نرفته ببخشید لازم است به عرضتان

برسانم هیمالیا رفتن دلیل بر کوهنورد بزرگ بودن نیست و اگر برادر من به هیمالیا نرفته به دلیل این بوده که هزینه این

سفر را نداشته است چرا دیدگاه شما و قضاوتتان آنقدر سطحی است . مگر هرکسی که به هیمالیا برود نشانده ی

این است که کوهنورد بزرگی است . برادر من چندین سال سرپرسی کوهنوردان را در باشگاه شما عهده دار

بود و حالا شما با او

اینطور رفتار می کنید . قبر برادر من کنار قبر اشخاصی است که اصلا ورزشکار نیستند اگر به او لقب کاشف دره های

زلال و زرف را می دهید . چطور نامه ای ندادید که او در قطعه ی نام آوران دفن شود که حداقل نامش و یادش به فراموشی

سپرده نشود . شرکت سازه پردازی حق نداشت سریع قبر برای برادر من بخرد . و باعث شود ما نتوانیم به امور

برادرم به طور درست رسیدگی کنیم . من می بینم حتی یک مقاله ساده درباره برادرم توی اینترنت نیست در حالیکه

درباره علت فوت سایر کوهنوردان چندین مقاله و مطلب در اینترنت است . باشگاه دماوند مسئول است در این باره

توضیح دهد . من از یک باشگاه توقع دارم که برای کسی که عضوش بوده احترام قائل شده و گزارش نحوه فوتش را

بنویسد اما متاسفانه باشگاه دماوند کوچکترین گزارشی درباره فوت برادرم ننوشت .کسانی   که ادعا می کنند

دوست برادر من هستند  نیز هیچ گونه دلسوزی درباره برادر من نکردند و گزارشی از علت فوت برادر من نکردند

تنها مطلبی که درباره برادر اینجانب به عنوان کوهنورد نوشته شده مراسم ترحیم برادرم است واقعا که سعدی شعر

درستی گفته این دغل دوستان که می بینی              مگسانند گرد شیرینی

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 23:46  توسط لیلیاکاشفی(لیلا)  | 

بسیار مهربان با مادر

بسیار با خدا و خداشناس

عدم علاقه به ازدواج و تشکیل خانواده

خنده رو و بشاش

بی کینه و اهل بخشش بسیار بی کینه و باگذشت

مظلوم

متواضع

عاشق

منتقد و ایراد گیر

اصلا اهل قهر کردن و کینه توزی نبود انگار نمیدانست قهر چیست

با مطالعه

بسیار خوشبین که گاهی اشتباه هم است

دل نبستن به مال دنیا

اعتقاد راسخ به وجود روح

هر روز از محل کارش زنگ می زد شماره اش را می دیدم می گفت مامان سلام حالت چطوره و کاری

داری انجام  بدم روزی نبود که صدای زنگ زدنش نیاید هر روز به مادرم زنگ می زد یک شب در خواب

دیدم داره با مادرم صحبت می کنه و نگاهی به من کرد و خندید . تا به حال ندیدم پسری این اندازه

عاشق مادرش باشد

وقتی از سرکار میامد همیشه دستانش پر از میوه بود بدون هیچ منتی به ما کمک می کرد

ای مهربان با  مادر بگو کجا رفتی

بگو به کدام سرزمین رفتی

تو که همیشه و هر روز با مادرت تماس می گرفتی

چرا پنچ سال است که دیگر با ما تماس نمی گیری

آمدم به مزارت خواستم مزارت را بشکافم

خواستم تو راببینم

ای سنگها از روی بدن برادرم کنار روید

ای خاکها بگذارید چشمان برادرم باز هم نور خورشید را ببیند

آیا روزی می شود که بتوانم تو را ببینم و با تو صحبت کنم

من این شعر حافظ را به یاد تو ای برادر خوبم می نویسم

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود    هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 0:32  توسط لیلیاکاشفی(لیلا)  | 
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 0:16  توسط لیلیاکاشفی(لیلا)  | 
دیشب خوابتو دیدم دیدم داشتی سخت گریه می کردی چرا چرا انقدر اشک میریختی از ما دوری همانطور که برای تو سخت هست

برای من ومامان هم سخت هست تو کجائی خدایا چقدر سخت هست چقدر دلم براش تنگ شده

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 0:45  توسط لیلیاکاشفی(لیلا)  | 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 0:43  توسط لیلیاکاشفی(لیلا)  | 

وقتی بهش فکر می کنیم واسه اینکه به ما دلداری بدن شروع به گفتن اراجیف بی سروته می کنن فراموشش کنید فر اموشش کنید

آخه نامردا چطور میشه آدم یک عمر با هم زیر یک سقف زندگی کنه هر روز همدیگر را ببینه و بعد بتونه همه این خاطرات را

فراموش کنه اگر خودتون جای ما بودین فراموش می کردین اگر میکردین دلیل بر بی عاطفگی شماس ما مثل شما بی عاطفه نیستیم

چهار سال از رفتنت گذشت توی این چهار سال من خیلی سختی کشیدم خیلی زجر کشیدم دائما سر هر مسئله ای به

یاد تو می افتادم به یاد تکیه کلام هات نظراتت به یاد لبخندهای مهربانانه ات به یاد دعوا هامون بحث هامون که چقدر

بیخود بود . دلم خیلی برات تنگ شده دوست دارم بازم ببینمت بازم صداتو بشنوم بازم بامن حرف بزنی بازم وقتی می ترسم

تو منو راهنمائی کنی تو به من قوت قلب بدی تو به من دلداری بدی . وقتی  منو نصیحت می کردی چقدر مهربانانه بود

حالا یعنی دیگه تموم شد یعنی باید تا وقتی زنده هستم از شنیدن صدات محروم بشم خدایا آخه چرا مگر من چه گناهی

کردم که باید یک عمر در فراق تو بسوزم دلم برای نگاههات تنگ شده برای خندهات تو هیچ وقت نا امید نمی شدی

هیچوقت یاس و نا امیدی به تو راه پیدا نمی کرد در همه حالات صبور و بردبار بودی اما من وقتی به صورتت و به عکسهات

نگاه می کنم اشک را در چشمانت می بینم داشتم به بنری که برات توی اتاق زده بودم نگاه می کردم که دیدم سیل

اشک از چشمانت سرازیر شد . توی خواب دیدم داری به من نگاه می کنی و اشک میریزی وقتی میام سر مزارت

موقع برگشتن نگاه می کنم و می گم آخه گناه تو چی بود که باید توی 36 سالگی توی خاکها بخوابی تو انقدر زیبا

با طراوت و جوان بودی که وقتی می خواستند تو را توی قبر بندازند دلم برات کباب شد و خواستم هرطور شده جلوی اینکار

را بگیرم . جای تو زیر خاک نیست جای تو توی رختخواب توی خونت نه زیر سه متر خاک . مردن اصلا به تو نمیاد

هنوز بعد از چهار سال باور نمی کنم که تو ازدنیا رفتی . من می دونم روحت هست ولی من تو را از دست دادم  و این خیلی دردناک هست

توی چشمای عسلیتو نگاه کردم چشمات بسته شد برای همیشه چشمانت را بستی بستی و رفتی رفتی به دنیای دیگری

من نمیدونم کجا رفتی اما چقدر سخت است این جدائی این فراق وقتی فیلمی ازت گذاشتم و صداتو شنیدم گفتم

وای چند وقت هست که من صدای محمد را نشنیدم چهار سال است که من صدای برادرم را نشنیدم چهار سال بعد از

چهار سال صداتو شنیدم .چقدر زیبا بود افسوس که خاموش شد . خدایا آیا من می تونم دوباره محمد را ببینم . آیا می تونم

ازش معذرت بخوام می تونم بخاطر رفتارهای اشتباهم و کوتاهی هام ازش عذرخواهی کنم آیا کی و کجا می تونم ببینمش

من به دیدنش عادت کردم ندیدن او خیلی برای من سخت هست کاش یک موبایل هم برای آن دنیا می ساختن اونوقت

من می تونستم با برادرم حرف بزنم . ای کاش مرگ وجود نداشت . ای کاش زندگی همیشگی بود ای کاش خواهر از برادر

و مادر از فرزند جدا نمی شدند .

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 0:29  توسط لیلیاکاشفی(لیلا)  | 

باز هم سال نوئی از راه رسید اما من باز هم در انتظار آمدنت هستم در انتظار اینکه در این سال نو بتوانم ترا ببینم چقدر

جایت خالی است انگار همین دیروز بود که با هم زیر یک سقف زندگی می کردیم و طنین صدایت فضای خانه را پر کرده بود

سال نو با تو قهر بودم هرگز فکر نمی کردم این آخرین سال نوئی باشد که در کنار ما هستی وقتی زنده کنار ما بودی

هرگز قدرت را ندانستم فورا از انتقادهایت ناراحت می شدم تو  برام خیلی عادی شده بودی اما حالا وقتی به سبزه ها

و تخم مرغهای رنگی و سفره های هفت سین نگاه می کنم وقتی مردم را شادو خوشحال می بینم ناراحت می شوم از اینکه

تو در این سال نو و سال نوهای دیگر هرگز نمی توانی مانند گذشته به خانه بیائی و کنار ماباشی جای خالی تو

زندگی را برای ما تلخ کرده است آخر گناه  تو چه بود که باید در جوانی می مردی تو که پسری زحمتکش و مهربان بودی

تو که همواره به همه کمک می کردی تو که متواضع و فروتن بودی .من  سال نو و عید ندارم و بدون تو برای تمام عمرم

سوگوار و عزادارم . من برای تو عزادارم و  نمی توانم جشن و شادی عید را داشته باشم . داغ تو به قدری سنگین

و جانگداز است که واقعا نمی شود با نبودن تو شادی و عید و جشنی داشت . مگر میشود عزیزترین کس انسان در زیرخاک

 بخوابد و انسان شادی و عید داشته باشد ؟

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 0:39  توسط لیلیاکاشفی(لیلا)  | 

در خانه نیستی کجایی

جایت خالی و غم انگیز است

در گوشه ای در این خانه کتاب مورد علاقه ات است

اشو کتابی که همیشه می خواندی

محمد به کجا رفتی به کدامین سرزمین رفتی

آخر بگو من می خواهم ترا ببینم

صدایت را بشنوم و باز هم مرا نصیحت کنی


چشمان معصومت هنوز نگاهم می کند

کجائی کجائی قرار نبود اینطور از ما جدا شوی

آمدم سر مزارت

با یک دسته گل و به انتظار نشستم که بیایی

انتظاری بیهوده

باورم نشد که این مزار تو  است

یادته یک زمانی چقدر از دوریت خوشحال می شدم

وقتی از خونه بیرون می رفتی چقدر ذوق می کردم

اما حالا از دوریت خیلی ناراحتم

دلم می خواد زنگ در خونه را بزنی تا ببینمت

محمد تو وقت عروسیت بود چرا کفن پوش شدی

بگو منو بخشیدی بگو من خیلی در حقت کوتاهی کردم

من نتونستم اونطور که باید بهت محبت کنم

همیشه هوای مادر را داشتم

فکر می کردم تو جوانی و عمر طولانی خواهی داشت

ناگهان خبر دادند که تو رفتی

رفتی از این دنیا رفتی و زیر سه متر خاک بالین و خوابگاهت شد


یک جوان رفت جوانی که خیلی خیلی با نشاط بود

یک جوان رفت جوانی که خیلی آرزو تو دلش بود

یک جوان رفت جوانی که هیچکس درکش نکرد

جوانی که از ترافیک و دود تهران خسته شده بود

یک جوان رفت جوانیکه یک ذره کینه و تکبر در وجودش نبود

حالا با سکوتت منو عذاب میدی

حالا با ندیدنت عذاب می کشم

وای خیلی سخت هست

من عادت نداشتم انقدر از تو دور باشم

بیا پیشم در خواب بیا بزار لااقل وقتی می خوابم دنیای خوابم همراه تو باشه و ببینمت تا با دیدنت آرامش بگیرم

و احساس کنم کنار ما هستی


  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 23:32  توسط لیلیاکاشفی(لیلا)  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM